حكيم ابوالقاسم فردوسى

511

متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى)

آنگاه اسفنديار كه پيوسته از بيم گزند ، ترسان بود ، به سوى هيرمند آمد . در آنجا به آيين ، سراپرده ببستند و بزرگان سپاه جايى براى خود برگزيدند . اسفنديار نيز زود سايه‌بان بزد و تخت بنهاد و همهء آن نيكبختان به پيش تخت اسفنديار رفتند . پشوتن نيز در كنار او بنشست . پس اسفنديار مِى و رامشگر بيآورد و با ميگسارى دل آن رادمردانش را آزاد بكرد . چون رخسار شاه و آن نامداران از آن مِى سالخورده همچون گل بشكفت ، اسفنديار به يارانش گفت : من سر از خواست شاه پيچيدم و از راه دور گشتم . او به من گفته بود كار رستم را بساز و هرگز در اين راه مياساى . ليك من چنان نكردم و به راه پدر نرفتم . زيرا آن مرد پرخاشخر شيردل بجاى سران سپاه رنج بسيارى برده و با گرز گران ، گيتى را راست كرده است . همهء ايران زمين ، چه شهريار و چه بنده ، به او زنده‌اند . اكنون بايد فرستاده‌اى را كه دبيرى خردمند و با دانش و يادگير و سوارى با فرّ و زيب باشد و رستم نتواند او را فريب دهد ، بيابيم [ و او را به سوى رستم بفرستيم . ] اگر رستم بدين سان به نزديك ما آيد ، اين انديشهء تاريك ما را درخشان خواهد ساخت . چنانچه با نرمى سر به فرمان من آرد ، هماناكه با دانش خود ، راه گزند مرا خواهد بست . او اگر سر از بدخويى بپيچد ، من نيز برايش هيچ بجز نيكويى نخواهم خواست . پشوتن كه چنين شنيد ، به دو گفت : راه همين است . بر اين باش و آزرم مردان را بخواه . فرستادن اسفنديار ، بهمن را به نزد رستم آنگاه اسفنديار بفرمود تا بهمن به پيش او آمد . پس با او بيش از اندازه سخن براند و به دو گفت : بر اين اسپ سياه سوار شو و تنت را با ديباى چين بيآراى و يك افسر خسروانى بر سر بگذار كه با گوهرهاى پهلوانى بر آن نگاريده شده باشد ، چنان كه هر كه تو را ببيند ، تو را از ميان همهء گردنكشان برگزيند و بداند كه تو از نژاد شاهان هستى و پروردگار را بر تو ياد كند . پنج اسپ بالاى زرّين ستام و ده موبد سرافراز و نيكنام را